صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

561

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

( 1 ) 5 - آمدن كعب پسر زهير پسر ابى سلمى : كعب از خانوادهء شاعران و از شعراى نامدار عرب بود ؛ كه همواره پيامبر را با سرودن اشعارش هجومى كرد . وقتى پيامبر در سال هشتم ه از طايف بازگشت ؛ بجير ، برادر كعب ، به او نامه نوشت كه پيامبر ، كسانى كه او را هجو گفته و آزار رسانيده‌اند ؛ تنبيه كرده است و بقيهء شعراى قريش به اطراف گريخته‌اند . حال اگر از جانت سير نشده‌اى نزد پيامبر بشتاب ؛ چون هر كسى توبه‌كنان به نزدش بيايد ، از او در مىگذرد و اگر چنين نخواهى كرد ، در فكر رستگارى خويش باش . ميان اين دو برادر ، نامه‌نگارى زيادى اتفاق افتاد . دنيا بر كعب تنگ شد و از جان خويش بيم داشت . سرانجام به مدينه آمد و پيش مردى از جهينه رفت و با او نماز صبح گزارد . پس از نماز مرد جهنى به او اشاره كرد و كعب از جا بر خاست و كنار پيامبر نشست و دستش را در دست مبارك پيامبر نهاد . پيامبر او را نمىشناخت . كعب گفت : اى پيامبر ! كعب پسر زهير ، توبه‌كنان آمده است تا اسلام بياورد و از تو امان بخواهد . اگر او را نزد تو بياورم ، از او درمىگذرى و توبه‌اش را مىپذيرى ؟ فرمود : البته ! گفت : من كعبم . مردى از انصار از جا پريد و از پيامبر درخواست نمود تا گردن كعب را بزند . پيامبر گفت : « بازش دار ، او آمده توبه كند و از كردار پيشين دست بدارد . » ( 2 ) در اين فرصت طلايى كعب قصيدهء پرآوازه‌اش را خواند كه مطلع آن ، اين است : « بانت سعاد فقلبى اليوم متبول * متيّم إثرها ، لم يفد مكبول » . . . : سعاد جدا شده است و امروز دل من بيمار و زنجير و اسير عشق اوست كه به دنبال او چنان اسيرم و براى رهايى از آن ، فديه‌اى پرداخت نشده است . آن ابياتى كه در اين قصيده آمده و از محضر پيامبر پوزش طلبيده و او را ستوده ؛ اينهاست : « به من خبر رسيده كه پيامبر مرا تهديد كرده است ؛ اما از او اميد عفو و گذشت دارم . آرام باش ، آن خدايى كه عطيّهء قرآن را به تو تقديم كرده است ؛ در آن اندرزها و تبيين و توضيح كافى وجود دارد كه تو را هادى و راهنماست . مرا به سخن خبرچينان بازخواست مكن . من مرتكب گناه نشده‌ام ؛ هر چند درباره‌ام سخنان زيادى گفته باشند .